X
تبلیغات
هرچه می خواهد دل تنگت بگو...

چیه چرا انقدر تعجب کردی مگه گفتم خودکشی کن!گفتم نظر بذار...

در ضمن نظر بذاری لولو یا آل و...نمیخورتت!!!!!!!!!

یادت نره ها منتظریم

راستی دوستان این خواهش از طرف هرسه نویسنده وبلاگه:

اگه مخاطب نظر هاتون یک نویسنده خاصه لطفا داخل پست خودش نظر بذارین...

ممنون



تاريخ : یکشنبه 1392/09/24 | 23:4 | نویسنده : نفس |

هر هزارسال، یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهربار با خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...

با زمینه سرخ خون...

و حاشیه های کبود معصیت...

با طرح های گناه و نقش برجسته های ستم...

فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند

و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.

رنگ در رنگ... گره در گره... نقش در نقش...

قالی بزرگی است زندگی...

که تو می بافی و من می بافم و او می بافد

همه بافنده ایم

می بافیم و نقش می زنیم

می بافیم و رج به رج بالا می بریم

می بافیم و می گستریم

دار این جهان را خدا به پا کرد.

و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.

هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.

چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد

آمیزه ای از زیبا و نازیبا...

سایه روشنی از گناه و صواب...

گره تو هم بر این قالی خواهد ماند

طرح و نقشت نیز...

و هزارها سال بعد آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.

کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی
...



تاريخ : دوشنبه 1393/02/01 | 13:12 | نویسنده : نفس |



تاريخ : سه شنبه 1393/01/12 | 15:50 | نویسنده : رها |



تاريخ : سه شنبه 1393/01/12 | 14:59 | نویسنده : رها |



تاريخ : سه شنبه 1393/01/12 | 14:52 | نویسنده : رها |
گفت : به سلامتی پت ومت!

گفتم : حتما به خاطره اینکه خنده دار بودن؟

گفت : نه،به خاطره اینکه تاتهش با هم بودن!

(تقدیم به همه ی پت و مت های خوب دنیا )
      



تاريخ : شنبه 1393/01/09 | 18:2 | نویسنده : نفس |
سال هاپیش زمانی که به عنوان داوطلب دربیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج می برد.ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که اونیز قبلا مبتلا به این بیماری بود وبه طرز معجزه آسایی نجات یافته بود وهنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح دادوپرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟برادر خردسال اندکی تردید کرد و...سپس نفس عمیقی کشید وگفت: بله من این کار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.درطول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود و مانند تمامی انسان ها ،با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز می گشت خوش حال بود و لبخند می زد.سپس رنگ چهره اش پرید بی حال شده ولبخند بر لبانش خشکید.نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را اشتباه فهمیده بود و تصو می کرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و باشجاعت خود  را آماده مرگ کرده بود!!!
           


تاريخ : شنبه 1392/12/24 | 22:5 | نویسنده : نفس |

(اینم برای دوست خوبم صدا که دنبال فامیل دور میگشت)



تاريخ : دوشنبه 1392/12/12 | 14:24 | نویسنده : نفس |
درست است که نقطه تمام کننده جمله است، اما باعث مرگ و فنای جمله نیست .

همانطور که در مورد انسان نیز،  مرگ باعث فنای او نیست و فقط یک سطر او را جابجا میکند.

از سطر دنیا به سطرعقبی ...

کاش تا جایی که می توانیم بی غلط باشیم ...

         

(تقدیم به او که مظلومانه پربگشاید واز کنارمان رفت....)

(برای شادی روحش صلوات)




تاريخ : جمعه 1392/12/09 | 12:33 | نویسنده : نفس |

(البته دوستان این ارقام صرفا یه نسبت وگرنه اگه خودکار100تومنی گیر آوردید یه کارتون برای ما بخرین...)



تاريخ : جمعه 1392/12/02 | 22:7 | نویسنده : نفس |